آرام آرام آغاز میکنم
آرام آرام آغاز میکنیم. آرام و ساده، می خوانم، پیش میروم. گاهی میایستم. به راهی که آمده ام مینگرم. انسان های زیادی در مسیر بوده اند. بعضی هاشان هنوز هم دیده میشوند. صدایی میاد. به انگشتانم چنان خیره میشوم گویی از آن من نیستند. هر چه فشارشان میدهم کرختر به نظر میآیند. میاندیشم کاش دو دست دیگر داشتم که خودم را در آغوش بگیرم. با همین دو دست سفت و سخت خودم را در آغوش میگیرم. دو دست کافی نیست. فضا گرگ و میش است. همه ی فضا یم مه آلوده است. به لبخند رهگذران اعتمادی نیست. نگاه آشنایان را به خاطر نمی سپارم. خورجین ام پر است. رهگذران لبخندشان به آن خورجین و است نگاه شیطنت آمیزشان به چشمانم. از چشمانم میترسم. به آنها اعتمادی ندارم. دوستانم به فکر پر کردن خورجین های شان هستند. من اما برای رهایی از نگاه های سنگین و فراموش کردن نگاه های گران رهگذران برای خورجینم تقلا می کنم. بعضی ها پشت دیوار های سنگی این راه با دیگران صحبت می کنند. با آنها نمیشود به راحتی صحبت کرد. من اما در دل جمعیت هستم. گاه و بیگاه رهگذرانی به من و خورجین ام تکیه میدهند. گاهی از آن می دزند. سعی می کنم به روی خود نیاورم. دوستانم زیبا هستند آنها را روشن تر از دیگران می بینم. دوستانم رو دوست دارم، رهگذران دزد را هم. چرایش را نمی دانم. دیوار های سخت جذابتر از کرسی های سر راهیند. آنهایی که خسته اند کمی بر روی این کرسی ها می نشینند و پس از آن به تقلا با دیوار می روند. اکثرشان از دیوار ها می افتند و باز هم در بستر کرسی ها نفسی تازه می کنند. من میدانم پشت دیوارها خالیست. آنها چه می خواهند از پشت دیوار بیابند؟ هر چه یافتنی باشد زیر همین کرسی های گرم است. در همین راه ساده است. در همین چند قدمی دیوار است. در صفای داشتنی است نه در توهم دست نیافتنی. دروغ چرا من هم چند بار سراغ دیوار رفتم، ولی دیگر مدت هاست خورجینم را زیر کرسی وجودم گذاشته ام. گاه سنگینی رهگذرانی که رویش مینشینند را با تمام وجودم احساس می کنم. کسانی که خورجین را به کمرم بسته اند را همیشه میبینم. مدام میایند. یکیشان از خورجینم مدام انتقاد میکند. حس میکند هنوز هم خورجین مال اوست. هرگز دست خالی نمی آیند ولی من گاهی دلم میخواهد که نیایند. دوست دارم خورجینم خالی باشد ولی صحبت هایشان را به گوش نسپارم. گاه دستم سراغ بندهای خورجین میرود. گاه آنقدر سنگین میشود که دوست دارم پاره یشان کنم. دوستانم روشن تر از هوای مه آلود و تاریک راهند. دلهره و تاریکی راه را در انعکاس چشمانشان میشود دید. چشمانم به چشمانشان میدوزم. چشمانشان بازتاب سختی های راه من است. اندکی به راه امیدوار میشوم. بعضی ها را میبینم که به دورشان زره های آهنی سنگینی بسته اند تا سنگینی خورجین اذیتشان نکند. پیرترهایشان که گاه زره باز میکنند خون آبه هایی از زیر به بیرون دارند. خون آبه هایی که گاه کل راه را از رنگ سرخ خود پر میکند. بدن هایشان داغان تر از آنی است که به نظر میاید. گاه داغان تر از بی زره ها. زره دارم. گاه میبندم ولی سریع بازش می کنم. نفسم را میگیرد. نفسم را میبندد. همه ی درونم را سخت فشار میدهد. تنها به درد این می خورد که زخم هایم را برای چند روزی پنهان کند. آخر رهگذران به بدن هایی که زخم باشد تکیه نمی کنند. من خود بارها آنهایی که زخمی بودند را بر کرسی خود نشاندم، زخم هایشان را التیام بخشیدم ولی کم دیدم کسی را که به تن زخمی تن در دهد. مهم نیست، اگر یک چیز بین این رهگذران مشترک باشد زخمی بودنشان است. دیگرانی که زخم خود را زیر آن زره ها مخفی کرده اند شاید یادشان رفته در زیر بدنی پوسیده دارند. دوست دارم زخم هایم التیام بخشم ولی همیشه یادم میرود. همیشه رهگذری میآید و من از خود غافل میگردم. شاید این بار فرصتی برای فکر کردن به خود باشد. شاید فرصتی برای بخشش آن هایی باشد که یادشان رفته است این کرسی زمانی مهمانخانه ی موقت شان بوده با اینکه بهتر از هر خانه ای از آن ها پذیرایی کرده بوده است. رهگذران زخمیتر گاه بی رحمترند. گاه میبینم روی زره هایشان نقش های زیبا می نشانند. شاید می خواهند فراموش کنند چه زخم عمیقی در درون دارند. چرا رهگذران یادشان میرود کرسی نجات دهنده ی آنهاست نه دیواری که ارتفاعش دست و پا میشکند و پشتش انبوهی از خالی هاست. سوال هایم بسیار است. عقل را میگذارم جایی که بتواند در سختی های راه بتواند کمک کند وگرنه جواب سوال هایم را او بلد نیست. عقل چرت زیاد میگوید. عقل زره میپوشد تن دردش را احساس میکند. عقل را میگذارم جایی که عقلش برسد. راه طولانی است ولی نمی دانم چرا برای من کوتاه تر به نظر میاد. شاید به خاطر آن باشد که منزلگاهی ندیده ام. کرسی هایی که می بینم همه شکسته اند. به دیوارها اعتمادی نیست. بعضی ها نردبان دارند. نردبان به کار من نمی آید. من پشت دیوار را دیده ام. خالی است. برای من خالی است. سرد است و تاریک. جای نا امنی است. پر از قمار خانه های درد است. من به این راه دلبسته ترم. دیوارها سر سوداگر می خواهد. رهگذری می بینم. رهگذری که می بینم هنوز نیامده است. از کرسی من بسیار فاصله دارد. رهگذر در فکرم عبور می کند. نمی دانم از این جاده چقدر فاصله دارد. کاش جواب این یکی را میدانستم. کاش او را میدیدم. کاش با او حرف میزدم. کاش میتوانستم برایش همه ی زیبایی ها را تعریف کنم. کاش برای فهماندن خوبی ها به او از خود بی خود میشدم. برایش قصه های بی اضطراب و ترس میگفتم. از زجرهایی میگفتم که هرگز وجود نداشتند از عشق هایی میگفتم که ساده بودند و پر ارزش. از همسایه ی خانه ی مان در روستا میگفتم. یادش میدادم دستگاه تقسیم دردها را. دستگاه ضرب عشق و محبت ها را. از او عاشقانه یاد میگرفتم هر آنچه که نگاهش منتقل میکرد و زمزمه میکردم نوایی را که او با نگاهش می نواخت. و من گاه احساس می کنم که چه درمانده مانده ام در انتظارش. زره ام را به گوشه انداخته ام. باید سراغ زخم هایم بروم. روی کرسی را میپایم. غریبه ی بی رحم رویش ننشیند.از غریبه بیزارم. می خواهم ببخشمشان. ببخشمشان به غرورشان، به تن های زخمشان، به زره های سختشان و به قلب سنگشان. آرامتر شده ام. هنوز نگاهم به زخم است و ذهنم بر این تکه های آخر. آخر مگر میشود آسان تمامش کرد؟ آرام آرام میبندمشان. آرام آرام باید با نوازش به آنها بنگرم. انکارشان چه سودی دارد؟ هوا روشنتر میشود. مسیر را که پیدا کنم در روشنایی میتوانم بروم. زخم هایم که خوب باشد حتی میتوانم بدوم. به رهگذری که منماید مینگرم. با او قصه های جدیدی دارم. شاید هم قصه های جدیدی برایش بسازم. کسی چه میداند؟
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
فال امروز ما هم این آمد
| پیش از اینَت، بیش از این، اندیشهٔ عشاق بود | مِهروَرزی تو با ما شُهرهٔ آفاق بود | |
| یاد باد آن صحبت شبها، که با نوشین لبان، | بحثِ سِرّ عشق و ذکر حلقهٔ عشاق بود | |
| پیش از این کاین سقفِ سبز و طاقِ مینا برکشند | مَنظرِ چَشم مرا ابروی جانان طاق بود | |
| از دمِ صبحِ اَزَل تا آخِر شام اَبَد | دوستی و مِهر بر یک عهد و یک میثاق بود | |
| سایهٔ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟ | ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود | |
| حُسن مَهرویان مجلس گرچه دل میبُرد و دین | بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود | |
| بر در شاهم گدایی نکتهای در کار کرد | گفت: «بر هر خوان که بنشستم خدا رزّاق بود» | |
| رشتهٔ تسبیح اگر بُگسست معذورم بدار | دستم اندر ساعد(دامن) ساقی سیمینساق بود | |
| در شب قدر ار صَبوحی کردهام عیبم مکن | سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود | |
| شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خُلد | دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود |
وهمیات شبانه
سلام،بعد از دو سال برگشتم ایران، قراره یه مدت ایران بمونم و دوباره برگردم کانادا و دارم بعد از چهار ماه این خونه رو یه تکونی میدم. این فکرکنم طولانی ترین مدتی بوده که تا حالا این تو هیچ چی ننوشته بودم. آره دیگه روزگار این جوریه دیگه بعضی موقع ها از خودت سعی می کنی در بیای ولی باز هم میبینی باید بری تا عمق خودت و بازم با خودت تو تنهایی هات به این فکرکنی که چی شد؟ وبلاگم رو اون روز مرور کردم دیدم چقدر همش گله و دلتنگیه و خستگیه! خودم حوصلم سر رفت، اتفاقا الآن هم که اومدم آپدیت کنم گله و دلتنگی و بی حوصلگی داشتم که اومدم آپدیتش کنم، گفتم که روزهای خوشی نمیام به این جا سر بزنم چه میشه کرد! ولی خوب حالا بی خیال بذارید یکم براتون تعریف کنم چه خبر! بعد دو سال برگشتم ایران، جای شما خالی همه چی اینجا بدتر شده بهتر نشده، سرعت اینترنت افتضاح، اینترنت که کلا فیلتره فقط یه چهار پنج تا سایت هستند که بازند. اعصاب های ملت همه داغون، میری تو خیابون همه در حال فحش و بد و بیراه دادن هستند، اوضاع نسبت به چند سال پیش واقعا خیلی بدتر شده، میزان نارضایتی و خستگی خیلی زیاده، خوب از این سیاه نمایی ها بگذریم در کنار خانواده بودن هم بد نیست خلاصه دو سال ندیدمشون، با اینکه نود درصد دوستام آمریکا و کانادا هستند ولی خوب دیدن دوستایی که هنوز ایران موندن هم صفای خودشو داره، قیمت ها به روز میره بالا، همه چی تقریبا یا با کانادا هم قیمته یا گرونتره، من که خرج هام خیلی اینجا زیاده حالا نمی دونم مردم با چندر غاز حقوق چه جوری خرج و مخارج زندگیشون رو میگذرونن. اوایل که اومده بودم خیلی داغون بودم خیلی از جاها یادم رفته بود رانندگی ها روزهای اول برام عین خودکشی بود. یه دو سه هفته ای طول کشید تا همه چی برام دوباره عادی شه، دیگه اینکه فعلا حالا حالا ایران میمونم احتمالا با این وضعیت، نمی خوام غر بزنم واسه همین میگم روزگارم بد نیست دیگه حالا خودت می خوای باور کن باور نکن
حالا بازم میام آپدیت می کنم اینجا رو
فعلا
سالی که گذشت
سلام
شنبه ۱۹ مارچ ۲۰۱۱ – ساعت ۱:۰۶ بامداد به وقت ساحل شرقی آمریکای شمالی، یک روز مانده به یک فروردین ۱۳۹۰، در شهر مونترال روی تختم با قلبی مالامال از دلتنگی در حال نوشتن این پستم! سالی که گذشت! نفس عمیقی می کشم! دوست داشتم تمام خاطرات و حوادث امسال رو با بازدم این نفسم به بیرون از قلبم برانم و برای مدتی شاد و سرمست از اتفاقات باشم حیف که نمی شود. سال ۸۹ را من با خوشی های زیادی شروع کرد، وضعیت درسی خوب، وضعیت روحی خوب، شاداب و پر انرژی، بعد از تمام شدن بهار به استقبال تابستان زیبای مونترال رفتم، تابستانی پر از هیجان و خوشی، اواسط تابستان بود که اولین خبر ناگوار این منحنی شادی را در هم شکست، خبری که هنوز باورش برایم سخت است، درگذشت پدربزرگم، وقتی اینور هستی نمی دانی چقدر سخت است شنیدن اینگونه اخبار، نمی دانی چقدر سخت است سوگواری و تسلا دادن خاطر خودت، نه قومی نه خویشی که تسلایت دهد و نه آشنایی که غمت را بشنود. مدتی بعد سفری یک ماه به آمریکا داشتم. ابتدا نیویورک و پرینستون را دیدم، سپس رهسپار واشینگتن دی سی شدم تا بعد از چند سال دیدار دوستان روح تازه ای به جان خسته ام بدهد، پس از واشینگتن به سنت لوییس رفتم پیش خاله زهرا و مهدی. جایی که عشق و محبت را بعد از یک سال دوری از پدر و مادر دوباره یافتم. دو هفته اقامت در آنجا و گشت و گذار در دور و نزدیک جان دوباره ای به من بخشید. در راه برگشت چند روز در بوستون ماندم و با شهر دانشگاه های پر آوازه ی آمریکا آشنا شدم و با کوله باری از خاطرات خوب و با روحیه ای دو چندان به مونترال برگشتم. شعف آمدن دوستان از ایران در روزهای واپسین آگوست نیز این شادابی را در من دو چندان کرده بود. با آغاز سال تحصیلی جدید در سپتامبر مشکلات عجیب و غریبی در زندگی ام رو نمایان کردند. در تلاطم دست و پنجه نرم کردن با این مشکلات به ناگاه مرضی به سراغم آمد که زندگیم را دگرگون کرد. مرضی که نه تنها جانم را بلکه روحم را ماه های زیادی آزرد و داغانم کرد! روزهای سختی بر من آغاز گشت. هر که بیرون گود بود می گفت چه آدم لوس و نونوری! کسی چه می دانست چرخیدن دنیا به دور سر آن هم روزی چندین ساعت یعنی چه کسی چه می دانست دلتنگی برای روزهای خوشی یعنی چه؟ مرضی که نه یک روز نه چند روز بلکه چند ماه طول کشید! روزهایی بود که از شدت ناراحتی ساعت ها در خلوت خودم می گریستم! روزهایی که حتی نزدیک ترین دوستانم هم از دست من به ستوه می آمدند. روزهایی که هر بار برای دکتر رفتن ۵ الی ۱۵ ساعت را در بیمارستان به سر می بردم، و زمان هایی که با آه از دوستانم خواهش می کردم که مرا برای چند دقیقه از آن اتاق مرگ آور بیرون آورند. از من می خواهند فراموشش کنم. می خواهند یادم برود که چه کشیدم و چه شد. من سعی ام رو بارها بارها کردم، مگر به این سادگی می شود؟ مرضی که به من دوست و دشمن را شناخت، مرضی که به من معنی معرفت آدم ها را فهماند. مرضی که به من فهماند در این دنیا به جز اندک دوستانی که شاید به تعداد انگشت های یک دست هم نرسند ما بقی غرق در زندگی خود هستند و تو آدمک روزهای خوشی آنها هستی! در هیچ دورانی به اندازه ی آن روزها دلم برای خانواده ام تنگ نشد. روزهای سختی که فولادین در مغزم نقش بسته است و شاید سال طول بکشد تا یادم برود که چه بر من گذشت.
هر چه بود گذشت، هرگز در طول آن مدت نخواستم کسی را از خودم ناراحت کنم. تمام تلاشم این بود که سربار کسی نشوم. گذشت، تا اینکه ترم پاییز هم به پایان رسید. با همه ی خوبی ها و بدی هایش! سال نوی میلادی آغاز گشت و من هم سخت در گیر کارهای تحقیق فوق لیسانسم گشتم، در این مدت کمتر از خانه بیرون آمدم بیشتر در خانه سعی کردم روی کارهایم متمرکز شوم. دوستان جدیدی پیدا کردم. سعی کردم آرام آرام به آنها که کمی دورتر از قبل شده بودم نزدیکتر گردم، و خلاصه این مسیر پر چاله و چوله ی روابط دوستانه را هموار کنم که متاسفانه به دلایلی که شاید خودم هم خیلی هایشان را نمی دانم، خیلی از این اتفاقات نیافتاد. بگذریم
در طول این یک سال نمی دانم چند نفر را از خودم رنجاندم و یا چند نفر را خوشنود ساختم! ولی به مقدساتم قسم هرگز از صمیم قلبم راضی به شکستن دلی نبودم. هرچند که چندین بار در این مدت دلم را شکستند. سال ۸۹ سالی بود پر از تجربیات گران! گران که می گویم از هر لحاظ بار معنایی برایم پیدا می کند. گران هم به معنای گران قیمت است و هم به معنای سنگین! تجربه هایی که شاید هرگز نخواهم دوباره تجربیشان کنم. تجربه هایی که گاه تا مغز استخوانم میسوزد یادآوری کردنشان در ذهن!! مجبورم گاهی اینها را اینجا بنویسم وگرنه میترکد این بغض هایی که در گلو دارم. اینجا آخرین ماوا و پناهگاه من است. علی ایحال هر چه بوده گذشته، هر چه بوده دیگر تمام شده، حرفی که می خواهم در این آخر بزنم شبیه حرف هایی است که خیلی های دیگر می زنند در این روزها. اول از همه می خواهم از همه ی اونهایی که در تمام این روزهای سخت سال گذشته یار و یاورم بودن تشکر کنم، و بگویم دوستشان دارم. بعد از اون، می خوام از تمام کسایی که در طول این مدت از من بدی ای دیدن منو ببخشن! اگه از دستم دلگیرند بهم بگن که یه جوری براشون جبران کنم و از دلشون در بیارم، و در پایان هم می خوام بگویم که من از همین لحظه از هیچ کسی هیچ دلخوری ای ندارم، شاید دیگه با خیلی ها نتونم دوست باشم بخاطر اینکه اون ها با من نخواستند دوست بمونند ولی اینو می خوام بگم که از دست هیچ کسی دیگری دلگیر نخواهم بود و هر چه بهم گذشت رو سعی می کنم فراموش کنم.
در پایان هم برای همه ی شماهایی که برام هر کدومتون یه دنیا می ارزید در سال جدید آرزوی سلامتی، تندرستی، موفقیت، شادابی، سرور و سرزندگی رو دارم.
یا حق
بی عنوان
سلام
با اینکه دلم نمی خواد راجع به این موضوع بنویسم ولی خوب بعضی موقع ها اینجا تنها جاییکه می تونم بنویسم و باهاش درد دل کنم. بعضی موقع ها این بلاگ تنها چیزیه که من می تونم واسش درد دل کنم، بین این شیش میلیارد آدم تنها همدمم بعضی موقع ها این بلاگ میشه. بعضی موقع ها وقتی به بعضی از کارهام نگاه می کنم نمی دونم که باید از اینکه انجامشون دادم ناراحت باشم یا خوشحال. همیشه سعی کردم تو دوستی ها تا جاییکه می تونم به کسایی که دور و برم هستند کمک کنم، حتی اگه خیلی هم اون طرف رو نشناسم یا ندونم کیه! یادم میاد یه بار بهین بهم گفت که اگه خدا یه چیزی حالا بهت داده دلیلی نداره که تو دست کرمت رو ببندی و کاری که از دستت بر میاد رو برای دیگران انجام ندی. یه جورایی این وظیفه ی آدم هاست، هر کسی در حد و توانش به اندازه و معقول اگه کاری از دستش بر بیاد باید برای هم نوعش انجام بده. ولی بعضی موقع ها از سگ پشیمون تر میشم از یه سری از کارهایی که انجام دادم فقط و فقط واسه اینکه واسه آدم هایی این کار رو انجام دادم که ارزشش رو نداشتن. حالا قضیه رو اگه یه ذره خاص تر کنیم می تونیم به دایره ی دوست ها و آشنایان ببریمش، قضیه همچنان صادق هست، ولی یه ذره روابط فرق می کنه! مثلا فرض کنید که یکی از شما یه بار بیاد بهم بگه مرتضی یه روز بیا کامپیوترم رو درست کن، من در اولین فرصتی که بتونم میام و کمکتون می کنم. بعدا هم همدیگرو میبینیم و دوست خواهیم بود و خوب و خوش و خرم. ولی اگه مثلا ساعت ۳ نصف شب بزنین بگین بیا همین الان کامپیوترم رو درست کن، اون موقع یه ذره قضیه متفاوت میشه. حالت های متفاوتی وجود داره، یا اینکه میگم نه واسه اینکه مرد حسابی نصف شب من چرا باید بیام کامپیوترتو درست کنم یا اینکه میگم آره که آره گفتنه خودش بازم حالت هایی رو داره. یا اینکه خیلی واسم ارزش دارین یا اینکه واقعا قضیه تون مرگ و زندگی و من به ناچار میگم آره! در هر صورت آدمی که نصف شب زنگ بزنه و چنین درخواستی ازت بکنه طبعا یه انتظارهایی رو در شخص مقابلش هم به وجود میاره، مثلا فرض کنیم من بیام و این کار رو انجام بدم بعد فردا شما جواب سلام منو ندین! این منطقیه به نظرتون؟ خوب نیست دیگه! حالا قضیه ی من هم همینه! خوب حالا همین اتفاقات رو یه کم پیچیده ترش کنی، و ابعاد رو ببری بالاتر اون موقع است که دلخوری و ناراحتی هات میشه دل شکستن از بعضی ها! راستش در حال حاضر دلم از بعضی ها بد شکسته! بد! اونم نه یک بار، بلکه چند بار! حالا مهم نیست دلمان پر بود آمدیم درد دلی کنیم! متاسفانه بعضی ها تو زندگی هرگز فرق بعضی چیزها رو نمی فهمن! قدر بعضی چیزها رو هم نمی دونن! و بعضی ها هم مثل من ساده کلی طول میکشه بفهمن کی داره ازشون سو استفاده می کنه و کی دوستشونه! دلم برای دوستی هایی خوبی که تو ایران داشتم خیلی تنگ شده! دوست هایی که وجودشون مرام و معرفت و صفا بود! اینجا هم دوست های خوب دارم ولی خیلی کمترند! و شاید هنوز راه داره به اونهایی برسند که تو ایران داشتم.
فعلا
خوش باشید و پیروز
غذا چی بخوریم؟ – قسمت اول
هشدار: این نتیجه ی اون چیزیه که من تو اینترنت واسه خودم خر زدم، کلا یه سری پیشنهاد و آگاهی اولیه است،
آی خونه دار، آی بچه دار این متن دور همی نوشته شده ها! علمی پلمی نیست ها! نیاین فردا یقه ی منو بچسبین بگین تو گفتی این کار رو بکن اون کار رو نکن
مدتیه دارم به این فکر می کنم که چی باید بخوریم که خوب باشه! خوب اول باید تعریف کنم خوب چیه؟
خوب می تونه پارامتر های زیادی رو شامل شه: ۱- چاق نشیم ۲- درصد سرطان رو بیاره پایین ۳- دچار بیماری های قلبی نشیم ۴- دچار پوکی استخوان نشم ۵- دچار کم خونی نشیم ۶- حیوون ها رو نکشیم و ….
خوب پس خوب می تونه پارامترهای زیادی رو شامل شه. راستش تو این مدت این قضیه ی اینکه چی بخوره آدم که سالم بمونه و بیشتر عمر کنه و بیشتر از زندگیش لذت ببره واسم خیلی مهم شده،خیلی از ماهایی که در اول جوونیم هستیم چی بخوایم چی نخوایم باید به این قضیه فکر کنیم. شماهایی که منو میشناسین میدونین که من عاشق گوشتم! گوشت از هر نوعش، دنده کباب، چنجه، مرغ سوخاری، انواع ماهی ها و …. ولی نکته ی قضیه اینکه دیگه دلم نمی خواد صرفا بر حسب شهوت خوردنم زندگی کنم. خبری که براتون دارم که ممکن فک بعضی از دوست هام بیافته وقتی بشنونش اینکه من مدتیه گیاهخوار شدم. راستش خیلی راجع به اینکه چی بخوریم تو این مدت تو اینترنت و اینور و اونور خر زدم. دوست داشتم تجربیاتم رو با شماها هم در میون بذارم. اصلا راجع به این نیست که مختون بزنم که گیاهخوار شین ها! کلا راجع به تغذیه ی سالم می خوام بنویسم. راجع به گوشت هم مینویسم. از این بابت که گوشت ماده ی غذایی خیلی خفنیه! البته خوب خودم به این نتیجه رسیدم که جایگزینش کنم با مواد غذایی دیگه. یکی از خوبی های گیاهخوار شدن اینکه آدم به اینکه چی داره می خوره فکر می کنه. خیلی هایی که گیاهخوار نیستن از جمله خودم اصولا خیلی به این فکر نمی کنند که چی می خورند و چه چیزهایی رو باید در رژیم غذاییشون در نظر بگیرند. واسه همین امروز اولین سری از پست اینکه چی بخوریم رو می خوام شروع کنم. راستش کلا می خوام همینطوری اطلاعاتم رو راجع به مواد اساسی که بدن نیاز داره بنویسم خیلی با عدد و رقم هم کار ندارم . دور همی مینویسم دیگه. خودتون دوست داشتید بیشتر خر بزنید برید تو اینترنت بگردید.
خوب نکته ی قضیه اینکه هر آدمی بدنش یه سری چیزهای اساسی نیاز داره، یه سری آشغال ماشغال هم هست که خود بخود به بدن میرسه که خیلی لازم نیست ما حرصش رو بخوریم. خوب من می خوام از چیزهای اساسی که تو این مدت دستم اومده بنویسم:
کلا آدم باید این دسته ها از مواد غذایی رو بخوره
- پروتئین ها
- کربوهیدرات ها
- چربی ها
- مواد معدنی
- ویتامینها
- آب
خوب بریم دونه دونه بررسیشون کنیم – ادامه در پست های بعدی
باشو غریبه ی کوچک
سلام
امروز می خوام راجع به این فیلم بنویسم، فیلم باشو غریبه ی کوچک، شاهکار بهرام بیضایی. قبلا صحنه هایی از این فیلم رو دیده بودم ولی هرگز فیلم رو کامل ندیده بودم. زبون اصلی فیلم گیلکیه، واسه همین احساس نزدیکی زیادی با بطن و ماجرای فیلم داشتم. اونقدر این فیلم به نظرم قشنگ بود که من اگه می خواستم اسکار بدم تمام اسکارهای یک سال رو به این فیلم می دادم. بازی فوق العاده ی زیبا سوسن تسلیمی آدم رو مبهوت خودش می کنه. ماجرای فیلم راجع به یک پسر بچه ی جنوبیه که توی بمباران هوايی و كشته شدن پدر و مادرش به درون كاميونی می پره و از زادگاهش، جنوب، میاد شمال. وقتی چادر بار كاميون را كنار می زنه خودش را تو شمال می بينه. باشو به مزرعه زنی به نام «نايی» پناه می بره. نايی در غيبت شوهرش، كه به جنگ رفته، مزرعه را اداره مي كنه. زن به زبان غليظ گيلكی حرف میزنه و باشو به زبان عربی. عليرغم آنكه اونا حرف همديگر را نمی فهمند رفته رفته رابطه عاطفي ميونشون برقرار ميشه ….
راستی می تونین این فیلم رو به صورت کامل از یوتیوب ببینین
لینکش رو این پایین گذاشتم
www.youtube.com/watch?v=0UOqwP7vtiY
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
دردم را به كه گويم ؟
خواستم با نسيم بگويم ،سر گرم چمن بود .
خواستم بنشينم كنار دريا ،سر صحبت را باز كنم،با ساحل غرق گفتگو بود،
پيچك ناز مي كرد بر سپيداري كه بر تنه اش پيچيده بود و
خواستم با تو بگويم اما در خلوتت صداي غريبه اي را شنيدم
درد خود را نگاه خواهم داشت ،شايد اين سوختن خوشتر از آن افروختن باشد…
به قول حافظ : دردم نهفته به ز طبیبان مدعی / باشد که از خزانه ی غیبش دوا کنند
زود واکنشگری
در ادامه ی مبحث خویشتن شناسی، امشب می خوام راجع به مبحث زود واکنشگری در خودم صحبت کنم. نمی دونم چقدر نوشته هام داره حوصله اتون رو سر میبره ولی امیدوارم که خیلی هم حالتون رو به هم نزنه. راستش همونطوری که گفتم مدتیه به این نتیجه رسیدم که خودشناسی مبحث بسیار مهمی از زندگیه، و من تا زمانی که نتونم خودم رو کاوش کنم نمی تونم دنیای بیرون از خودم رو به درستی کاوش کنم. واسه همین تصمیم دارم مدتی رو خویشتن شناسی کار کنم، بلکه بتونم با پی بردن به خویشتن خودم در جهت اصلاح خودم بر بیایم. در نتیجه امروز می خوام به یکی از امراض دیگه ای که در خودم پی بردم اشاره کنم و اونم زود واکنشگریه! خوب زود واکنشگری چیه؟ یه ویدیو چند روز پیش می دیدم که تو اون یه آقایی توسط دوستاش و خانومش سر کار میره، برنامه این بوده که اونا هماهنگ میکنن با یکی که زنگ بزنه به این طرف و بگه که شماره ی شما در مسابقات لاتاری (بخت آزمایی) برنده شده و بدین ترتیب ایشون رو یه کم سر کار بذارن و دور همی بخندن. نکته ی جالب قضیه اینکه این شوخی ساده خیلی هم به این سادگی برای این بنده های خداتموم نمیشه، وقتی شخص مورد نظر پشت تلفن از برنده شدن در لاتاری خبر دار میشه، بلافاصله جو گیر میشه و شروع می کنه به فحش دادن به بقیه (دوستش و زنش) و کلا خودش رو فراموش می کنه و خیال می کنه که دیگه الآن اینقدر پول داره که همه چی دور و برش رو بریزه دور (از جمله دوستاش و زنش) و دوستش و زنش ۵ دقیقه تلاش می کنن تا بهش بفهمونند که این فقط یه شوخیه سر کاری بوده، ولی چه فایده که اون موقع این شخص همه ی داشته هاشو بر باد داده بود.
نکته ای که می خوام بگم راجع به جوگیری و زود واکنشگریه: بعضی از ما آدم ها من جمله خودمون خیلی سریع نسبت به وقایع دور و برمون واکنش نشون میدیم. اصلا بعضی موقع ها انگار که ما از قبل آماده ایم که یه واکنش تند و سریع انجام بدیم. این به نظر من خیلی بده! خیلی بد! اینکه سریع واکنش نشون بدی، سریع نتیجه بگیری، سریع جواب بدی، هر کاری که سریع انجام بده آدم فکر کمی پشتشه. فکر کمتر معادل حرکت نا معقولانه تره. پس چرا من و ما آدم ها جوگیر می شیم و زود واکنشگرا ایم؟ شاید دلیلش یه کم به جامعه و نوع تربیتمون بر می گرده. وقتی تو جامعه ای زندگی می کنیم و یا بزرگ شدیم که ملت از خیلی چیز ها خسته شده اند، طبیعیه که حوصله ی عادی خود ما هم بیاد پایین. مثلا ترافیک تهران رو در نظر بگیرید، وقتی شما به طور روزانه می بینید ملت دارن برای یه بوق کوچیک اینطوری سریع عصبانی میشن و بی حوصله خوب این خود به خود تو شما تاثیر می ذاره، تو زندگی خونوادگیتون تاثیر میذاره و … . به نظر من وقار، متانت، صبر، حوصله، سعه ی صدر همه ی اینها چیز هاییه که می تونه خیلی باعث پیشرفت انسان از نظر شخصیتی شه! پس چه خوبه که از امروز من این خصیصه ی بد رو سعی کنم از خودم دور کنم. شما هم برای من دعا کنید
مرض جذب دفع
سلام، امروز می خوام درباره ی یک مرض شایع در بین آدم ها صحبت کنم. می تونم این بحث رو ادامه ی مبحث خویشتن شناسی بدونم. اسم این مرض رو من گذاشتم مرض جذب دفع!
حالا مرض جذب دفع چیه؟ بذارین یه چند تا مثال از زندگی روزمره ی مثلا خودم رو واستون تعریف تا دستتون بیاد این مرض چیه. یه روز به آدم ایکس یه پیغام میزنم طرف هم حوصله ی منو نداره اون لحظه و جواب نمی ده و از اونجا که من تو ذهنم خیلی خلاقم میشینم فکر می کنم و پیش خودم میگم که این چرا جواب منو نداد. بعد یه اس ام اس دیگه و بعدش زنگ و همین طور ادامه می دم. خیلی از آدم ها از جمله خودم کم یا زیاد به این مرض مبتلا ایم. هر چی کمتر تحویلمون بگیرن، بیشتر سعی می کنیم بجذبونیم خودمون و اتفاقا این برای دفع کننده خیلی نا خوشایند میاد و اصولا سعی می کنه به سیر دفع ادامه بده تا از شر آدمه تو اون لحظه راحت شه. مثالی که زدم کلیه! خیلی کلیه! ولی فکر کنم هر کسی بتونه تو زندگیش از این موارد پیدا کنه. راستش من از مدت ها قبل به این مرض در خودم پی بردم. شاید حداقل پنج یا شیش سال باشه که از این مرض آگاهم. نکته ی جالب قضیه اینکه خیلی موقع ها ما خودمون نقش دافع رو دارم. یعنی مرض جذب دفع رو فقط طرف جذب نداره، بلکه طرف دافع هم داره، تنها تفاوتش اینکه اون روندش متفاوته ولی باز هم خیلی فرق میکنه. مثلا من خیلی موقع ها وقتی حوصله ی یکی رو نداشته باشم به طرز های عجیب و غریبی می پیچونمش یا طفره میرم و متاسفانه این مستقل از اینکه ببینم این طرف خیرم رو می خواد یا شرم رو. می خواد کمک کنه یا می خواد آذار برسونه. کلا این مرض جذب دفع به نظرم باعث میشه که آدم خیلی از آدم های خوب دور و برش رو به راحتی از دست بده و از اون جنبش هم ارزش خیلی از آدم های بی ارزش پیشش الکی بره بالا . این چیز هایی که میگم بازم میگم خیلی کلی گوییه! به نظر من آدم هایی که دافع هستند ارزش خودشون رو به راحتی در نزد جاذب میارن پایین. وقتی کسی جوابتو نداد نباید پا پیچ شی، خودش ارزشش رو نداره حتما و متعاقبا آقا جون همه ی آدم هایی هم که بهت رجوع میکنن ممکنه آدم های سه پیچ وامونده ای نباشن، براشون ارزش قایل شو، به شخصیت و غرورشون احترام بذار و به حرف هاشون گوش بده. به نظرم ما آدم ها اگر بتونیم این مشکل رو در خودمون اندک اندک حل کنیم کلی از مشکلات دنیا حل میشه.
روز خوش
مرتضی
دیدگاه یک