میدیا

سالی که گذشت

Posted in روزمره by سامان on مارس 19, 2011

سلام

شنبه ۱۹ مارچ ۲۰۱۱ – ساعت ۱:۰۶ بامداد به وقت ساحل شرقی آمریکای شمالی، یک روز مانده به یک فروردین ۱۳۹۰، در شهر مونترال روی تختم با قلبی مالامال از دلتنگی در حال نوشتن این پستم! سالی که گذشت! نفس عمیقی می کشم! دوست داشتم تمام خاطرات و حوادث امسال رو با بازدم این نفسم به بیرون از قلبم برانم و برای مدتی شاد و سرمست از اتفاقات باشم حیف که نمی شود. سال ۸۹ را من با خوشی های زیادی شروع کرد، وضعیت درسی خوب، وضعیت روحی خوب، شاداب و پر انرژی، بعد از تمام شدن بهار به استقبال تابستان زیبای مونترال رفتم، تابستانی پر از هیجان و خوشی، اواسط تابستان بود که اولین خبر ناگوار این منحنی شادی را در هم شکست، خبری که هنوز باورش برایم سخت است، درگذشت پدربزرگم، وقتی اینور هستی نمی دانی چقدر سخت است شنیدن اینگونه اخبار، نمی دانی چقدر سخت است سوگواری و تسلا دادن خاطر خودت، نه قومی نه خویشی که تسلایت دهد و نه آشنایی که غمت را بشنود. مدتی بعد سفری یک ماه به آمریکا داشتم. ابتدا نیویورک و پرینستون را دیدم، سپس رهسپار واشینگتن دی سی شدم تا بعد از چند سال دیدار دوستان روح تازه ای به جان خسته ام بدهد، پس از واشینگتن به سنت لوییس رفتم پیش خاله زهرا و مهدی. جایی که عشق و محبت را بعد از یک سال دوری از پدر و مادر دوباره یافتم. دو هفته اقامت در آنجا و گشت و گذار در دور و نزدیک جان دوباره ای به من بخشید. در راه برگشت چند روز در بوستون ماندم و با شهر دانشگاه های پر آوازه ی آمریکا آشنا شدم و با کوله باری از خاطرات خوب و با روحیه ای دو چندان به مونترال برگشتم. شعف آمدن دوستان از ایران در روزهای واپسین آگوست نیز این شادابی را در من دو چندان کرده بود. با آغاز سال تحصیلی جدید در سپتامبر مشکلات عجیب و غریبی در زندگی ام رو نمایان کردند. در تلاطم دست و پنجه نرم کردن با این مشکلات به ناگاه مرضی به سراغم آمد که زندگیم را دگرگون کرد. مرضی که نه تنها جانم را بلکه روحم را ماه های زیادی آزرد و داغانم کرد! روزهای سختی بر من آغاز گشت. هر که بیرون گود بود می گفت چه آدم لوس و نونوری! کسی چه می دانست چرخیدن دنیا به دور سر آن هم روزی چندین ساعت یعنی چه کسی چه می دانست دلتنگی برای روزهای خوشی یعنی چه؟ مرضی که نه یک روز نه چند روز بلکه چند ماه طول کشید! روزهایی بود که از شدت ناراحتی ساعت ها در خلوت خودم می گریستم! روزهایی که حتی نزدیک ترین دوستانم هم از دست من به ستوه می آمدند. روزهایی که هر بار برای دکتر رفتن ۵ الی ۱۵ ساعت را در بیمارستان به سر می بردم، و زمان هایی که با آه از دوستانم خواهش می کردم که مرا برای چند دقیقه از آن اتاق مرگ آور بیرون آورند. از من می خواهند فراموشش کنم. می خواهند یادم برود که چه کشیدم و چه شد. من سعی ام رو بارها بارها کردم، مگر به این سادگی می شود؟ مرضی که به من دوست و دشمن را شناخت، مرضی که به من معنی معرفت آدم ها را فهماند. مرضی که به من فهماند در این دنیا به جز اندک دوستانی که شاید به تعداد انگشت های یک دست هم نرسند ما بقی غرق در زندگی خود هستند و تو آدمک روزهای خوشی آنها هستی! در هیچ دورانی به اندازه ی آن روزها دلم برای خانواده ام تنگ نشد. روزهای سختی که فولادین در مغزم نقش بسته است و شاید سال طول بکشد تا یادم برود که چه بر من گذشت.

هر چه بود گذشت، هرگز در طول آن مدت نخواستم کسی را از خودم ناراحت کنم. تمام تلاشم این بود که سربار کسی نشوم. گذشت، تا اینکه ترم پاییز هم به پایان رسید. با همه ی خوبی ها و بدی هایش! سال نوی میلادی آغاز گشت و من هم سخت در گیر کارهای تحقیق فوق لیسانسم گشتم، در این مدت کمتر از خانه بیرون آمدم بیشتر در خانه سعی کردم روی کارهایم متمرکز شوم. دوستان جدیدی پیدا کردم. سعی کردم آرام آرام به آنها که کمی دورتر از قبل شده بودم نزدیکتر گردم، و خلاصه این مسیر پر چاله و چوله ی روابط دوستانه را هموار کنم که متاسفانه به دلایلی که شاید خودم هم خیلی هایشان را نمی دانم، خیلی از این اتفاقات نیافتاد. بگذریم

در طول این یک سال نمی دانم چند نفر را از خودم رنجاندم و یا چند نفر را خوشنود ساختم! ولی به مقدساتم قسم هرگز از صمیم قلبم راضی به شکستن دلی نبودم. هرچند که چندین بار در این مدت دلم را شکستند. سال ۸۹ سالی بود پر از تجربیات گران! گران که می گویم از هر لحاظ بار معنایی برایم پیدا می کند. گران هم به معنای گران قیمت است و هم به معنای سنگین! تجربه هایی که شاید هرگز نخواهم دوباره تجربیشان کنم. تجربه هایی که گاه تا مغز استخوانم میسوزد یادآوری کردنشان در ذهن!! مجبورم گاهی اینها را اینجا بنویسم وگرنه میترکد این بغض هایی که در گلو دارم. اینجا آخرین ماوا و پناهگاه من است. علی ایحال هر چه بوده گذشته، هر چه بوده دیگر تمام شده، حرفی که می خواهم در این آخر بزنم شبیه حرف هایی است که خیلی های دیگر می زنند در این روزها.  اول از همه می خواهم از همه ی اونهایی که در تمام این روزهای سخت سال گذشته یار و یاورم بودن تشکر کنم، و بگویم دوستشان دارم. بعد از اون، می خوام از تمام کسایی که در طول این مدت از من بدی ای دیدن منو ببخشن! اگه از دستم دلگیرند بهم بگن که یه جوری براشون جبران کنم و از دلشون در بیارم، و در پایان هم می خوام بگویم که من از همین لحظه از هیچ کسی هیچ دلخوری ای ندارم، شاید دیگه با خیلی ها نتونم دوست باشم بخاطر اینکه اون ها با من نخواستند دوست بمونند ولی اینو می خوام بگم که از دست هیچ کسی دیگری دلگیر نخواهم بود و هر چه بهم گذشت رو سعی می کنم فراموش کنم.

در پایان هم برای همه ی شماهایی که برام هر کدومتون یه دنیا می ارزید در سال جدید آرزوی سلامتی، تندرستی، موفقیت، شادابی، سرور و سرزندگی رو دارم.

یا حق

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.