آرام آرام آغاز میکنم
آرام آرام آغاز میکنیم. آرام و ساده، می خوانم، پیش میروم. گاهی میایستم. به راهی که آمده ام مینگرم. انسان های زیادی در مسیر بوده اند. بعضی هاشان هنوز هم دیده میشوند. صدایی میاد. به انگشتانم چنان خیره میشوم گویی از آن من نیستند. هر چه فشارشان میدهم کرختر به نظر میآیند. میاندیشم کاش دو دست دیگر داشتم که خودم را در آغوش بگیرم. با همین دو دست سفت و سخت خودم را در آغوش میگیرم. دو دست کافی نیست. فضا گرگ و میش است. همه ی فضا یم مه آلوده است. به لبخند رهگذران اعتمادی نیست. نگاه آشنایان را به خاطر نمی سپارم. خورجین ام پر است. رهگذران لبخندشان به آن خورجین و است نگاه شیطنت آمیزشان به چشمانم. از چشمانم میترسم. به آنها اعتمادی ندارم. دوستانم به فکر پر کردن خورجین های شان هستند. من اما برای رهایی از نگاه های سنگین و فراموش کردن نگاه های گران رهگذران برای خورجینم تقلا می کنم. بعضی ها پشت دیوار های سنگی این راه با دیگران صحبت می کنند. با آنها نمیشود به راحتی صحبت کرد. من اما در دل جمعیت هستم. گاه و بیگاه رهگذرانی به من و خورجین ام تکیه میدهند. گاهی از آن می دزند. سعی می کنم به روی خود نیاورم. دوستانم زیبا هستند آنها را روشن تر از دیگران می بینم. دوستانم رو دوست دارم، رهگذران دزد را هم. چرایش را نمی دانم. دیوار های سخت جذابتر از کرسی های سر راهیند. آنهایی که خسته اند کمی بر روی این کرسی ها می نشینند و پس از آن به تقلا با دیوار می روند. اکثرشان از دیوار ها می افتند و باز هم در بستر کرسی ها نفسی تازه می کنند. من میدانم پشت دیوارها خالیست. آنها چه می خواهند از پشت دیوار بیابند؟ هر چه یافتنی باشد زیر همین کرسی های گرم است. در همین راه ساده است. در همین چند قدمی دیوار است. در صفای داشتنی است نه در توهم دست نیافتنی. دروغ چرا من هم چند بار سراغ دیوار رفتم، ولی دیگر مدت هاست خورجینم را زیر کرسی وجودم گذاشته ام. گاه سنگینی رهگذرانی که رویش مینشینند را با تمام وجودم احساس می کنم. کسانی که خورجین را به کمرم بسته اند را همیشه میبینم. مدام میایند. یکیشان از خورجینم مدام انتقاد میکند. حس میکند هنوز هم خورجین مال اوست. هرگز دست خالی نمی آیند ولی من گاهی دلم میخواهد که نیایند. دوست دارم خورجینم خالی باشد ولی صحبت هایشان را به گوش نسپارم. گاه دستم سراغ بندهای خورجین میرود. گاه آنقدر سنگین میشود که دوست دارم پاره یشان کنم. دوستانم روشن تر از هوای مه آلود و تاریک راهند. دلهره و تاریکی راه را در انعکاس چشمانشان میشود دید. چشمانم به چشمانشان میدوزم. چشمانشان بازتاب سختی های راه من است. اندکی به راه امیدوار میشوم. بعضی ها را میبینم که به دورشان زره های آهنی سنگینی بسته اند تا سنگینی خورجین اذیتشان نکند. پیرترهایشان که گاه زره باز میکنند خون آبه هایی از زیر به بیرون دارند. خون آبه هایی که گاه کل راه را از رنگ سرخ خود پر میکند. بدن هایشان داغان تر از آنی است که به نظر میاید. گاه داغان تر از بی زره ها. زره دارم. گاه میبندم ولی سریع بازش می کنم. نفسم را میگیرد. نفسم را میبندد. همه ی درونم را سخت فشار میدهد. تنها به درد این می خورد که زخم هایم را برای چند روزی پنهان کند. آخر رهگذران به بدن هایی که زخم باشد تکیه نمی کنند. من خود بارها آنهایی که زخمی بودند را بر کرسی خود نشاندم، زخم هایشان را التیام بخشیدم ولی کم دیدم کسی را که به تن زخمی تن در دهد. مهم نیست، اگر یک چیز بین این رهگذران مشترک باشد زخمی بودنشان است. دیگرانی که زخم خود را زیر آن زره ها مخفی کرده اند شاید یادشان رفته در زیر بدنی پوسیده دارند. دوست دارم زخم هایم التیام بخشم ولی همیشه یادم میرود. همیشه رهگذری میآید و من از خود غافل میگردم. شاید این بار فرصتی برای فکر کردن به خود باشد. شاید فرصتی برای بخشش آن هایی باشد که یادشان رفته است این کرسی زمانی مهمانخانه ی موقت شان بوده با اینکه بهتر از هر خانه ای از آن ها پذیرایی کرده بوده است. رهگذران زخمیتر گاه بی رحمترند. گاه میبینم روی زره هایشان نقش های زیبا می نشانند. شاید می خواهند فراموش کنند چه زخم عمیقی در درون دارند. چرا رهگذران یادشان میرود کرسی نجات دهنده ی آنهاست نه دیواری که ارتفاعش دست و پا میشکند و پشتش انبوهی از خالی هاست. سوال هایم بسیار است. عقل را میگذارم جایی که بتواند در سختی های راه بتواند کمک کند وگرنه جواب سوال هایم را او بلد نیست. عقل چرت زیاد میگوید. عقل زره میپوشد تن دردش را احساس میکند. عقل را میگذارم جایی که عقلش برسد. راه طولانی است ولی نمی دانم چرا برای من کوتاه تر به نظر میاد. شاید به خاطر آن باشد که منزلگاهی ندیده ام. کرسی هایی که می بینم همه شکسته اند. به دیوارها اعتمادی نیست. بعضی ها نردبان دارند. نردبان به کار من نمی آید. من پشت دیوار را دیده ام. خالی است. برای من خالی است. سرد است و تاریک. جای نا امنی است. پر از قمار خانه های درد است. من به این راه دلبسته ترم. دیوارها سر سوداگر می خواهد. رهگذری می بینم. رهگذری که می بینم هنوز نیامده است. از کرسی من بسیار فاصله دارد. رهگذر در فکرم عبور می کند. نمی دانم از این جاده چقدر فاصله دارد. کاش جواب این یکی را میدانستم. کاش او را میدیدم. کاش با او حرف میزدم. کاش میتوانستم برایش همه ی زیبایی ها را تعریف کنم. کاش برای فهماندن خوبی ها به او از خود بی خود میشدم. برایش قصه های بی اضطراب و ترس میگفتم. از زجرهایی میگفتم که هرگز وجود نداشتند از عشق هایی میگفتم که ساده بودند و پر ارزش. از همسایه ی خانه ی مان در روستا میگفتم. یادش میدادم دستگاه تقسیم دردها را. دستگاه ضرب عشق و محبت ها را. از او عاشقانه یاد میگرفتم هر آنچه که نگاهش منتقل میکرد و زمزمه میکردم نوایی را که او با نگاهش می نواخت. و من گاه احساس می کنم که چه درمانده مانده ام در انتظارش. زره ام را به گوشه انداخته ام. باید سراغ زخم هایم بروم. روی کرسی را میپایم. غریبه ی بی رحم رویش ننشیند.از غریبه بیزارم. می خواهم ببخشمشان. ببخشمشان به غرورشان، به تن های زخمشان، به زره های سختشان و به قلب سنگشان. آرامتر شده ام. هنوز نگاهم به زخم است و ذهنم بر این تکه های آخر. آخر مگر میشود آسان تمامش کرد؟ آرام آرام میبندمشان. آرام آرام باید با نوازش به آنها بنگرم. انکارشان چه سودی دارد؟ هوا روشنتر میشود. مسیر را که پیدا کنم در روشنایی میتوانم بروم. زخم هایم که خوب باشد حتی میتوانم بدوم. به رهگذری که منماید مینگرم. با او قصه های جدیدی دارم. شاید هم قصه های جدیدی برایش بسازم. کسی چه میداند؟
مرتضی دلم برات تنگ شده ، می خوام باهات حرف بزنم